بیش از درد فراق احمد که درجلسات هیئت امنای پیشکسوتان معمولا کنار من
می نشست و گاه قبل ازصحبت کردن در باره دستور جلسه نظر خصوصی مرا در باره
صحبتهایی که می خواست بزند می پرسید،غم همسرش که خواهرشهید است و فرزند
۱۷ساله اش را چند سال پیش در سفرمشهد جلوی چشمانش در یک سانحه رانندگی از
دست داد، خواب را ازچشمم ربوده وامان را ازمن برده بود.
همسری که سالها با ندیدن احمد که همواره درجنگ بود ،ساخت.
همسری که در جنگ،هرلحظه منتظر خبرشهاد ت احمد بود و هشت بارمجروحیت او را دید .
همسری که سالها با احمدی که قلبش با باطری کار می کرد، با نگرانی زندگی کرد.احمدی که از سال ۵۹ در جبهه کرخه یک پایش را قبل از خود به سفر بهشت فرستاد .
همسری که این شبها درخانه با جای خالی احمد مواجه است.
ازخدا می خواهم به او صبر وآرامش بدهد تا بتواند این مصیبت کمرشکن را تحمل کند.
دائم صحنه احمد درحالی که بر روی موتور تریل قرمزی نشسته بود ودرطول خط تردد می کرد، درنظرم مجسم می شد و ازمن اشک می گرفت.چقدردلم برای آن روزهای غربت تنگ شده است.آن روز فقط نگران جلویمان بودیم وامروزنگران اطراف و پشت سرمان!
امروز بسیاری از دیده ها را همچون چشمانم بارانی دیدم.باورم نمی شد به این زودی احمد از میان ما برود.
آخرین بار احمد را ۱۸ روز قبل از شهادتش برسرقبرتازه سردارحاج احمد سیاف زاده دربهشت زهرا دیدم.سخنانی کوتاه گفتیم و برای همیشه ازهم جدا شدیم.
گاه برایم ایمیلهایی می فرستاد وافسوس که درآن روزها بدلایلی! نتوانستم حتی یکی ازایمیلهایش را پاسخ بدهم.خدا کند ازمن نرنجیده باشد.
قبل ازاینکه جنازه احمد را بیاورند از آقای میرهاشمی که از مدیران ارشد
پژوهشگاهی است که احمد رییس آن بود پرسیدم :چگونه از دنیا رفت؟ گفت:
ازسفرشمال آمد و به رودهن رفت حین قدم زدن ناگهان ایستاد و گفت یاحسین و
قلبش را گرفت و به زمین افتاد و دردم جان داد.گفتم به همین راحتی .چقدراین
بچه های جنگ راحت به ندای فرستاده حضرت حق لبیک می گویند.
سرداررشید هم می گفت: احمدهمیشه آماده رفتن بود، هرچند در برنامه ریزی وعمل نشان می داد انگارصد سال دیگرمی خواهد زندگی کند.
همه امروزمی گفتند- و بعدها خواهند گفت – بردن تاریخ جنگ به میان واحدهای درسی دانشگاه به رغم همه محدودیتهایی که فرا روی این کاربود،کارمهم حاج احمد بود. کار را از دانشگاه آزاد آغاز کرد و الحق ، دکترجاسبی رییس دانشگاه آزاد اسلامی، بسیار با او دراین زمینه همکاری نمود.
چند ماه قبلاز شهادتش با خوشحالی به من گفت: می خواهم این درس و دروس
دیگر جنگ را به مقطع کارشناسی ارشد ببرم.نمی دانم کار به کجا رسید.
امروز یکی ازبچه های اطلاعات وعملیات قرارگاه کربلا ، در پیامکی که برایم
فرستاد، نوشت روزی محمود سوداگر- برادر شهید احمد – برایم گفت : درسال ۵۹
که حاج احمد مجروح شد و پای چپش را قطع کردند در نامه ای که ازبیمارستان
فرستاد نوشت : به صدام بگویید بازمی گردم واین بار با پایی آهنین.
در نوشته ای که همرزمان سوسنگردی احمد در باره او منتشر کرده و یک نسخه به من دادند نوشته شده بود وی با پدر و برادرانش در جبهه ها حاضربود .محمود برادرش درعملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.
در جنگ معاون اطلاعات عملیات قرارگاههای نجف وقدس بود .پس ازجنگ بعدازمسوولیت جانشینی لشکر۷ ولی عصر(عج) او را به دلیل شایستگیهایی که داشت به فرماندهی لشکرهای ۸ نجف و۲۵کربلا و۲۷محمد رسول الله گذاشتند.
شجاع بود و باهوش.فروتن بود وسخت کوش. ازصراحت لهجه خاصی برخورداربود.آینده نگری خاصی داشت.
در برخورد با کسانی که او را نمی شناختند چنان متواضعانه و صمیمی برخورد می کرد که کسی نمی دانست او فرمانده چند لشکر سپاه و یکی ازچهره های برجسته اطلاعاتی جنگ بوده است.
نماز آخر احمد را حجت الاسلام والمسلمین آقای عابدی، روحانی نجف آبادی یی که همیشه دربین برو بچه های دزفول بوده و با آنها بسیار مانوس است خواند و با گریه سه بار گفت: اللهم انالا نعلم منه الاخیرا .خدایا ما جز خیرونیکویی ازاو ندیده ایم و درفرازی که خود به عبارات نمازاضافه کرد گفت: شهادت می دهیم این بنده تو تمام عمرش را خالصانه برای تو و در راه دین توجهاد کرد.
احمد امروز در شهرش، دزفول به دل خاک می رود با جسمی که درراه دفاع ازدین وکشور،آن را بسیارخسته ومجروح کرد .به قول سردار رشید،احمد روحی بزرگ داشت که جسمش ازهمراهی با او خسته می شد.
خدایا او را بپذیر ودرکناربهترین اولیایت مقام ده.
احمد رفت و راحت شد وما ماندیم با دنیایی ازنگرانیها.احساس می کنم دریایی فراروی ماست که هرلحظه ازآن موجهای سهمگینی برمی خیزد.
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حایل کجا دانند حال ما…….
اشک امانم نمی دهد.
مرجع: دزنا 24 /دکتر غلامعلی رجایی