۱
۲
۳
۴
۵
۶
۷
۸
۹
۱۰
۱۱
۱۲
۱۳
۱۴
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
برگشتم خانه. کلید را توی در انداختم. رادیوی بابابزرگ روشن بود. با صدایی بلند که خبر از حملهی تروریستی دیگری از همان گروه میداد. سرم را روی رادیو خم کردم و به گریه افتادم. برای خونهایی که بی جرم و جنایت بر تن شهرم اهواز ریخت. برای جوانهایمان. برای بمبهایی که سهم سینهی ما شد. برای بابابزرگ. که دیگر نبود تا سرم را روی سینهاش بگذارد و بگوید: «نترس بابا جان. من تا ابد کنار توام دخترم.»