تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۴۰۱ - ۱۱:۴۶
کد خبر: ۲۵۱۱۸۲
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

از بچه خرس در حمام زنانه تا گواهی مارِ مرده!


از بچه خرس در حمام زنانه تا گواهی مارِ مرده!

  همه ما از کودکی داستان "ضامن آهو" را شنیده‌ایم؛ داستانی که روایتگر حفاظت امام هشتم شیعیان از حیوان بی‌پناهی است که اسیر دام شکارچی شده بود؛ امام رضا(ع) نزد صیادی که قصد شکار آهو را داشته است، ضمانت می‌کند تا آهو برود، به فرزندش شیر بدهد و برگردد و آهو برمی‌گردد...

از آن روز، راه و رسم "ضامن آهو" ادامه‌دار شد و امروز آن عشق بر قامت "محیط‌بانان" نقش بسته که با جان و دل، نگهبان حیوانات شده‌اند تا سلامت محیط زیست تضمین و حیاتش پایدار شود.

به مناسبت سالروز ولادت امام رضا(ع) و روز محیط‌بان، پای صحبت دو محیط‌بان قدیمی استان خوزستان نشستیم.

محیط‌بان علی اتحادی با ۸۷ سال سن و ۲۲ سال سابقه محیط‌بانی از اولین محیط‌بانان استان خوزستان است که در سال ۱۳۶۲ بازنشسته شده است. وی از خاطرات دوران محیط‌بانی خود  این گونه می‌گوید:

"کانون شکار در سال ۱۳۳۵ در تهران با حضور تعدادی از دوستداران حیات‌وحش و عاشقان محیط ‌زیست به دبیرکلی آقای منوچهر ریاحی و چند تن از دوستان صاحب‌نام از جمله سرهنگ گل‌سرخی و سرهنگ زندی‌پور شروع به کار کرد. بعد از آن تصمیم گرفته شد در هر استان یک نفر آشنا به شکار حیات‌ وحش بدون حقوق و مزایا با کانون شکار همکاری کند. کانون شکار، در آن زمان آقای سید علی عالم‌زاده از دوستداران حیات‌ وحش استان خوزستان که فردی با قدرت و نفوذ و آشنا به شکار بود را برگزید.

آقای عالم‌زاده که لباس روحانیت به تن داشت‌، بدون هیچ حقوقی مشغول به کار شد و هر جا که لازم بود از اموال شخصی خود هم کمک می‌کرد. وی اداره شکاربانی و نظارت بر صید استان خوزستان را تشکیل داد.

من هم با وی آشنا شدم و در سال ۱۳۴۰ به عنوان شکاربان در اداره شکاربانی خوزستان در خرمشهر و سرپرستی منطقه شوش دانیال با حقوق ماهیانه ۲۷۰ تومان استخدام شدم. اداره محیط‌بانی خوزستان در ابتدا تنها با ۴ نفر شروع به کار کرد که من یکی از آن‌ها بودم.

محیط‌بانی در لباس یک ژنرال!

روزی به همراه آقای عالم‌زاده و چند تن دیگر به منطقه‌ای بالاتر از اندیمشک و پلدختر رفته بودیم. متوجه شدیم در آن منطقه گوشت شکار می‌فروشند. برای استراحت و صرف نهار در یک قهوه‌خانه توقف کردیم. آقای عالم‌زاده که آخوند بود و لباس روحانیت بر تن داشت از قهوه‌چی خواست که یک اتاق برایش آماده کنند تا نماز بخواند. وی رفت و حدود یک ساعت گذشته بود که درب اتاق باز شد و آقای عالم‌زاده همانند یک ژنرال با لباس و چکمه نظامی و هفت‌تیری که بر کمر بسته بود با آن قد بلند و ریش سفید و چشمان آبی وارد شد. چشمان همه از تعجب باز شده بود و همه مات و مبهوت مانده بودند که چطور ممکن است یک روحانی، ژنرال باشد.

آقای عالم‌زاده با لحنی تند از قهوه‌چی خواست که درب صندوق‌ یخی را باز کند. درون صندوق دو لاشه حیوان شکارشده و مقداری گوشت وجود داشت. با اصرار زیاد خواست که رئیس پاسگاه را خبر کنند. رئیس پاسگاه که آمد و آقای عالم‌زاده را با آن رخت و لباس و هیبت دید، سریع احترام نظامی گذاشت و دست وی را بوسید. آقای عالم‌زاده هم با لحن تندی گفتن که پدرسوخته چرا در منطقه شما گوشت شکار می‌فروشند؟! و دستور داد که در اسرع وقت برای کسانی که مبادرت به شکار و فروش گوشت شکار کرده‌اند، پرونده قضایی تشکیل دهند. رئیس پاسگاه هم که بسیار ترسیده بود با التماس خواستار بخشش از ژنرال بود که البته از گناهش صرف‌نظر شد. ما هم گوشت را با خود بردیم و تحول دادیم.

به دنبال بچه خرس فراری در خرمشهر

روزی همراه سرهنگ بیضایی رئیس وقت اداره شکاربانی برای تحویل دو بچه خرس به باغ‌ وحش، از اهواز راهی خرمشهر شدیم. به خرمشهر که رسیدیم نزد آقای عالم‌زاده رفتیم. خرس‌ها را نیز در حیاط بستیم. مشغول چای خوردن بودیم که ناگهان یکی از بچه خرس‌ها فرار کرد و از حیاط به سمت بلوار رفت. بلوار از یک سمت به اروندرود و از سمت دیگر به بازار منتهی می‌شد.

بچه خرس که شلوغی خیابان‌ها را دیده بود و سردرگم شده بود، از بلوار عبور کرد. درب حمام عمومی که در آن قسمت وجود داشت، باز بود. خرس وحشت‌زده وارد حمام شد. از قضا آن حمام، حمام زنانه بود. ناگهان صدای داد و فریاد زنانی که در حمام بودند به هوا برخاست. بچه خرس ترسیده به یک حمام نمره و خصوصی فرار کرد که آنجا هم با جیغ و داد شخصی که در حمام بود مواجه شد. آقای عالم‌زاده که صدای داد و فریاد زنان را شنیده بود، بلافاصله اسلحه خود را برداشت و خرس را از پای درآورد.

عاقبت میمون بازیگوش اهواز

روزی به من خبر دادند که میمونی را پشت مغازه‌ای در منطقه کیان‌پارس اهواز با زنجیر بسته‌اند. ابتدا باور نکردیم اما وقتی به محل رسیدیم، میمون بزرگ و تربیت‌ شده‌ای را دیدیم که گویا صاحبش رهایش کرده بود. میمون بازیگوش زمانی که صاحبش برای شنا به درون آب رودخانه رفته بود، تمام لباس‌ها، کیف پول و حتی سوییچ ماشین صاحبش را به درون آب می‌اندازد. صاحب میمون که حسابی عصبانی شده بود، میمون را با زنجیر بسته و شبانه رهایش می‌کند.

بلافاصله زنجیر میمون بازیگوش را باز کردیم. او هم سریع عقب ماشین سوار شد و چند فیلتر ماشینی را که پشت صندلی‌ها بود، پاره کرد. به حیوان خوراکی دادیم و آرامش کردیم و با خود به اداره بردیم. به اداره که رسیدیم به محض باز کردن درب ماشین میمون بیرون پرید و تمام ساختمان دو طبقه اداره را به هم ریخت. میزها را بلند می‌کرد و لوله‌های آب آشپزخانه را می‌شکست. به سختی توانستیم میمون را در حیاط خلوت اداره ببندیم. قرار شد حیوان به تهران منتقل شود اما تا آن زمان باید ۱۰ روزی حیوان را در اداره نگه می‌داشتیم.

یک روز بعد از ظهر زنجیر میمون پاره شد و به خانه همسایه فرار کرد. همسایه هم از ترس به پلیس زنگ می‌زند و پاسبان‌ها را خبر می‌کند. پاسبان‌ها که می‌رسند میمون از درب خانه فرار می‌کند و به سمت خیابان می‌رود. در نهایت پاسبان‌ها که به دنبال میمون بیچاره افتاده بودند، حیوان را با تیر می‌زنند و از پای درمی‌آورند. سرانجام، بازیگوشی این میمون تربیت‌شده او را به کام مرگ کشاند."

محیط‌بان محمد میاور با ۵۰ سال سن و ۲۷ سال سابقه محیط‌بانی اکنون در آستانه بازنشستگی قرار دارد. وی نیز درباره خاطرات سال‌های محیط‌بانی خود این گونه می‌گوید:

"ابتدا در شروع کار در پاسگاه دز خدمت کردم و بعد از آن به تالاب شادگان رفتم و به عنوان رئیس اداره محیط زیست شادگان و سپس مسئول پناهگاه حیات وحش شادگان منصوب شدم و اکنون در اداره محیط زیست اهواز مشغول به کار هستم. در شغل محیط‌بانی اتفاقات خوب و بد زیادی رخ می‌دهد که می‌تواند خاطرات جالب یا تلخ را به یادگار بگذارد.

حیوانات حیات وحش محیط‌بانان را می‌شناسند

در اوایل خدمتم در پاسگاه دز، یک روز مشغول قدم زدن در کنار پاسگاه بودم که ناگهان دو کبوتر را دیدم که به سمت من آمدند و درست جلوی پایم به زمین افتادند. با دقت که نگاه کردم متوجه شدم که کبوتران تیر خورده‌اند. بسیار تعجب کردم. گویا کبوتران زخمی مسیر زیادی را پرواز کرده بودند تا فقط به ما خبر بدهند که شکارچیان به جنگل آمده‌اند.

من و همکارم به سرعت به سراغ شکارچیان رفتیم و آن‌ها را به پاسگاه آوردیم. آن روز درس بزرگی گرفتم و متوجه ارتباط عمیق حیات‌وحش با محیط‌بانان شدم. گویا حیوانات حیات‌ وحش ما را می‌شناسند و متوجه مراقبت ما از خودشان هستند.

به گواهی مار مرده

روزی با همکارم در پناهگاه حیات‌ وحش شادگان مشغول قدم زدن بودیم. شخصی را دیدم که اسلحه به دست داشت و از قضا از آشنایان یکی از همکاران ما بود. وقتی علت حضورش را پرسیدم به ما گفت که لحظاتی پیش‌تر ماری را کشته است. از او خواستیم که مار را به ما نشان بدهد که بررسی کنیم آیا مار سمی بوده یا خیر.

مار غیرسمی و بسیار بزرگ بود. ناراحت شدیم اما به او چیزی نگفتیم. به کمک آن شخص مار را سوار ماشین کردیم و از او خواستیم که همراه ما به اداره بیاید.

دادگاه شادگان در مسیر برگشت ما قرار داشت. به درب دادگاه که رسیدیم به همکارم گفتم که همین‌ جا پیاده می‌شویم تا لاشه مار را به یک آشنا در دادگاه نشان بدهیم. آن شخص را با خودمان به دادگاه بردیم و مستقیم نزد قاضی رفتیم. به قاضی گفتم که این شخص متهم است زیرا به محل زندگی این مار رفته و مار را کشته است در حالی که این مار به محل زندگی این شخص وارد نشده که بخواهد به او آسیب برساند. او ماری را کشته است که وجودش برای منطقه و حیات‌ وحش لازم و مفید بوده است.

قاضی آن شخص را جریمه کرد و او به شدت ناراحت شد و داد و بیداد به پا کرد و با حالت قهر از ما جدا شد و رفت. اسلحه آن شخص پیش ما جا ماند. اسلحه را در گاوصندوق نگه داشتیم و به دادگاه اطلاع دادیم. دادگاه هم به ما نامه داد و قرار شد اسلحه را پیش خودمان نگه داریم.

بعد از مدت‌ها، یک روز ساعت ۶ صبح همان شخص سراسیمه و با لباس‌های پاره و آشفته به اداره ما آمد. درب اداره را محکم می‌کوبید. ابتدا با خود فکر کردم که شاید کینه به دل گرفته و برای انتقام آمده است اما درب را که باز کردم متوجه شدم ماجرا چیز دیگری است.

گویا در میان طایفه‌ها جنگ و جدالی رخ داده بود و به این شخص اتهام زده بودند که با اسلحه‌اش فردی را به قتل رسانده است. او هم بعد از چند روز فرار و آوارگی در بیابان به خاطر آورده بود که اسلحه‌اش از مدت‌ها قبل به خاطر کشتن مار، دست ما است. با التماس از ما کمک می‌خواست.

من هم که از قبل به دادگاه اطلاع داده بودم، کپی نامه دادگاه را به آن شخص دادم تا از اتهام قتل نجات پیدا کند. همان مار مرده، نجات‌بخش جان آن شخص شد و او هم از آن به بعد از همیاران محیط‌بانی شد و میان مردم با بیان این اتفاق از آن‌ها خواهش می‌کرد که با طبیعت مهربان‌تر باشند.

محیط‌بانان بومی "ونیز ایران"

در میان تالاب شادگان روستایی وجود دارد به نام روستای "صراخیه‎" که به ونیز ایران معروف است. مردم این روستا با قایق به خانه‌های خود می‌روند. این روستا با زیبایی خاص و پرندگانی که دارد، به یکی از مقصدهای گردشگران و جهانگردان تبدیل شده است.

زمانی شکار بی‌رویه در این روستا ادامه‌دار شده بود و هر چه شکارچیان جریمه می‌شدند، باز تغییر خاصی در میزان شکار ایجاد نمی‌شد تا بالاخره تماس گرفتیم تا با مردم و بزرگان منطقه صحبت کنیم و از آن‌ها خواستیم تا به جای کسب درآمد از راه شکار، از حیوانات حفاظت کنند و این گونه مخارج خود را تأمین کنند.

مردم این روستا بعد از صحبت‌های ما، همیار محیط زیست شدند و از شکار پرندگان و حیوانات خودداری کردند. در این زمان فهمیدم که همیشه برخورد جدی یا جریمه و دادگاه مؤثر نیست بلکه بهتر است با رفاقت و صحبت با مردم به نتیجه رسید و این نکته‌ای است که باید محیط‌بانان جوان و تازه‌کار به آن توجه کنند.

من به دعای پرندگان ایمان دارم

در روزهای محیط‌بانی اتفاق‌هایی برای ما رخ داده است که به این باور رسیده‌ایم که مأمور امام رضا(ع) در امر حفاظت از جان حیوانات هستیم. با وجود تمام سختی‌های محیط‌بانی و تمام خطراتی که در مسیر انجام مأموریت‌ها وجود دارد، حق و حقوق زیادی به محیط‌بانان تعلق نمی‌گیرد در حالی که محیط‌بانان همیشه آماده و جان‌ برکف‌اند.

من به دعای پرندگان ایمان دارم؛ به دعای این حیوانات حیات‌وحش که از آن‌ها حفاظت می‌کنم، معتقدم.

بارها شده که برای رفع مشکلات زندگی نیت کرده‌ایم تا جان پرنده‌ای را نجات دهیم و آن مشکل حل شده است.

بارها شده ساعت‌ها بدون آب و امکانات در گرما کمین کرده‌ایم تا شکارچیان را از منطقه دور کنیم؛ نتیجه خوب این سختی‌ها را هم در زندگی دیده‌ایم.

حقوق ما گرچه کم اما بابرکت است."

گفت‌وگوها از: راضیه معین - ایسنا

captcha
آخرین اخبار