
دلم براي پيگيري اين مطلب دچار ترديد بود و قلم در دستانم اعتماد به نفس كافي نداشت تا براي فرش كردن واژه ها بر روي سنگ فرش هاي ماندگاري از جنس كاغذ خيالي برهم بزند. نه اين كه به موضوعي كه يافته بودم اعتقادي نداشتم، نه ... راستش به اين موضوع فكر مي كردم كه شايد چون سال هاي بسيار زيادي از آن گذشته است، اين گذر زمان رنگ و لعاب تاثيرگذاري اش را از بين برده باشد.
اما ... ديده ها و شنيده ها دست به دست هم دادند تا كه عنان اين مطلب در دستان قلم قرار بگيرد و تكاپوي ذهن هم به دنبال اداي حق مطلب باشد و اما بخوانيد اين سفرنامه ي كوتاه را ...
مكان: استان خوزستان، شهرستان مسجدسليمان، روستاي سرچناركمفه
روستايي بكر، با مردماني كه انگار زمان، آن گاه كه از كنارشان عبور مي كرد تواني براي تاثيرگذاري بر مهرباني درونشان نداشته است.
از ذكر زيبايي هاي بي نظير روستا به دليل خواهش روستاييان عبور كرديم چون دل مهربانشان از هجمه ي برخي از آدمها براي برداشتن واژه ي بكر بودن از كنار نام روستايشان واهمه داشتند. از ذكر كمبودها هم عبور كرديم چون احساس كرديم هم اين مطلب گنجايش آن را ندارد و هم اينكه ممكن است اصل موضوع را تحت تكلف ديدگاه هاي منفي قرار دهد.
خورشيد هم جوار تاييد وقت ظهر بود كه تصميم گرفتيم با دختري از اين روستا، نگاهي به اطراف اين روستا بيندازيم. همين طور كه از زيبايي هاي ناتوان از ذكر اين روستا، عبور مي كرديم. از دور تصوير چند قبر، حس كنجكاوي مرا صدا مي زد. از دخترك خواستم تا نزديك تر برويم. به قبرستان كه رسيديم، قبرهايي را نظاره كردم كه رعب مرگ و شب اول قبر را يادآوري مي كرد. قبرهايي قديمي كه بسياري از آنها حتي نامي بر آنها نوشته نشده بود و يا گذر دوران نامشان را از ياد برده بود. نگاه كردن به اين قبرها، انسان را ياد بي ارزشي دلبستگي ها مي انداخت. ياد اعمالي كه تاكنون انجام داده است و به نوعي باعث مي شد تا براي لحظاتي خود را محاسبه كند.
از كنار اين قبرها كه عبور مي كرديم دخترك با اشاره دست رو به من گفت: آن درخت را مي بيني؟ گفتم: همان درختي كه در كنارش سنگهايي روي هم چيده شده؟ دخترك به سمت قبر به راه افتاد و با تكان دادن سر، حرف مرا تاييد كرد. من هم به دنبال او، سرعت پاهايم را تندتر كردم.
رسيديم به قبري كه در قسمت بالاي قبرستان بود و به نوعي ، از ديگر قبرها كمي مجزا بود و شكل و شمايلش هم تفاوت داشت. دخترك با لبخندي كه انگار چيزي در آستين خيالش دارد و مي داند با شنيدنش خوشحال مي شوم، بعد از كمي شيطنت بچه گانه گفت: اينها شهيد هستند. به محض اينكه اين عبارت را گفت، براي لحظه اي ياد قبرهاي بقيع افتادم. نشستم فاتحه اي خواندم و متاثر از آنچه شنيده بودم، اين بار با دقت بيشتري اطرافم را نگاه كردم.
درختي سايه ي چتر خود را به گونه اي زيبا بر بالاي اين قبر باز كرده بود. شباهت و حكايت اين قبر، ما را كنجكاو كرد تا موضوع را دنبال كنيم. اما دخترك در راه برگشت گفت اين شهيدان، متعلق به دوران دفاع مقدس نيستند. از اين باب بود كه قلم در ابتدا ترديد داشت تا براي مكتوب كردن واژه ها حركت كند اما يك چيزي ته دلم مي گفت، دنبال كن آنچه را ديده اي ...
چون دخترك اطلاعات دقيقي نداشت، از او خواستم افراد مسن روستا را معرفي كند تا اطلاعات دقيق تري كسب كنم. وقتي پاي صحبت چند پيرمرد از اين روستا نشستم، شوقم براي نوشتن بيشتر شد.
و اما حكايت آنچه ديده بوديم ...
دو پيرمرد روستايي، كلامشان اتفاق نظر داشت و حكايت را اين طور تعريف كردند. ما سينه به سينه، از پدرانمان، قصه اي را شنيده ايم كه به آن يقين داريم و ساليان سال است كه مردم اين روستا كه فرسنگ ها، روستايشان از شهر فاصله دارد و حتي برقي ندارند، دلشان را با نشستن در كنار اين شهيدان عقده گشايي مي كنند.
اين شهيدان از شاگردان سلطان ابراهيم بن عبداله بن حمزه بن موسي بن جعفر(ع) از اولاد امام موسي بن جعفر(ع) امام هفتم شيعيان هستند و براي اينكه مردم روستايي هاي همجوار را به اسلام دعوت كنند و براي اطاعت امر اولاد پيغمبر راهي اين منطقه مي شوند. ابتدا شروع به ارشاد كفار منطقه در آن زمان مي كنند اما آنها نمي پذيرند. در نهايت ياران سلطان ابراهيم به شهادت مي رسند و در ميان آنها شخصي بوده كه به او شيخ مي گفتند كه ابتدا دستش قطع مي شود و سپس توسط كفار به شهادت مي رسد و همه آنها را به طور دست جمعي به خاك مي سپارند در حالي كه دقيقا مشخص نيست چند نفر بوده اند و همه ي آنها تنها يك قبر دارند و در واقع اينها مثل شهيدان گمنام زمان دفاع مقدس هستند كه آنها هم عليه كفر و باطل ايستاده بودند و اين شد كه اينها به صورت گمنام هستند و ساليان سال است كه مردم روستا، به اين شهدا اداي احترام مي كنند و هر گاه كه از باغ هايشان و زمين هايشان عبور مي كنند، به اين شهدا سلام مي دهند.
آن سنگي هم كه بالاي قبر ديديد كه به صورت مستطيلي شكل تراشيده شده بالاي قبر گذاشته اند، نماد آنهاست كه متاسفانه هيچ اسمي بر آن نوشته نشده است.
بعد از گفت وگو با پيرمردان روستا، مدام حرف آن مرد روستايي در ذهنم بود كه اينها هم مثل شهداي گمنام دفاع مقدس، گمنام هستند. آمدم و دوباره كنار قبر نشستم. به ياد بي قبري مادر سادات، حضرت زهرا (س) و به ياد مظلوميت قبرهاي بقيع و شباهت اين قبر به قبرهاي بقيع، دلم را در كنار اين شهيدان آرام كردم.
انگار گمنامي بر پيشاني سرنوشت اين روستا حك شده بود؛ چرا كه شهيد دفاع مقدس اين روستا، شهيد حميد نجف پور هم در گمنامي شهيد شده بود و هيچ گاه پيكرش باز نگشت.
گر چه ابتدا كمي ترديد داشتم اما در راه بازگشت، دلم از يافتن اين شهيدان، سرشار از رضايت خاطر بود چرا كه يقين داشتم امثال حميد كه در دفاع مقدس حماسه آفريدند، در حقيقت، راه همين شهيدان گمنام اسلام را ادامه دادند و فكر حميد و همرزمانش متاثر از راه همين شهيدان بوده است.
من هيجان زده از اين كه با وجود صعب العبور و دور بودن راه اين روستا، مي توانستم با آمدن در كنار اين شهيدان به ياد قبرهاي مظلوم ائمه ي بقيع باشم، راه بازگشت را در پي مي گيرم به اميد ديداري ديگر ...
گزارش/ فاطمه ظاهري بيرگاني