حنان سالمی: امروز
می خواهم از آنها بنویسم، آنها، یعنی همه دشمنان جمهوریای به نام
اسلامی ایران، آنها خیلی با ما فرق دارند، اما یک فرق، خط قرمزمان شده
است، فرق اینکه مرگ، نقطهی پایان آنها اما نقطه آغاز ماست.
آنها با همین ایدئولوژی که مرگ پایان همه چیز است هر بار شاخهای از درخت
۴۲ ساله انقلابمان را بریدند: شهیدِ محراب، شهید مطهری، شهید رجایی، شهید
بهشتی، شهید صیادشیرازی، شهید سلیمانی،
شهید فخریزاده و به خیالشان که ما را به خاک سپردند اما نمیدانستند
بذرهایی هستیم که سوار بر امواج متلاطم بادهای تهاجم، جوانه میزنیم.

ما، یعنی حماسهای که امتدادش خون است و آنها، یعنی ترسهایی که پشتِ تیشه به شاخههای انقلاب زدن، پنهان شده و رو گرفته است.
اصلا بگذار تا میتوانند تحریمها را سفت و محکم ببندند که درختان بیابانی
را از کمآبی هراسی نیست، ما هر روز و از نقطههایی به وسعت سراسر جهان،
خاکهایی را که بر صورتهایمان پاشیدهاند را به عزت اقتدار کنار میزنیم
تا انقلابمان را که پرچمدار نهضت سرخ حسینی است به رخ دنیا بکشیم.
امروز چهل و دومین سالروز پیروزی انقلابی بود که آنها برای خاموشی نورش
بر بصیرت چشمها و تشنگی گوشها دروغ پاشیدند تا کسی نبیند و نشنود که
کشوری به جرم دفاع از حقیقت، سالهاست که مالکاشترهایش را خونبها میدهد؛
اما ما را از چه میترسانند وقتی مقتدایمان علی بن الحسین است، همو که در
برابر طاغوت زمانهاش سر را به خدا سپرد و پا را بر زمین کوفت که "ما را از
مرگ میترسانی؟ آیا نمیدانی که شهادت کرامت ماست؟"

آیا نمیدانند که شهادت کرامت ماست؟ آنها را چه شده که از خفتی که دور
خود پیچیدهاند بیرون نمیآیند و بیدار نمیشوند؟ به قول علی، چرا چشمت را
باز نمیکنی آقای آمریکا؟
با دوچرخه آمده بود، تمام حواسش جمع چفیه بود که کج نشود، مادرش میگفت دیشب یک طوری لباسهای بسیج را کنار تختش گذاشت و خوابید که یک لحظه فکر کردم فردا عید است.
علی با اخم حرف مادرش را برید و همانطور که پرچم را روی دسته دوچرخه محکم
میکرد گفت: عید نیست مامان؟ ما کم خون دادیم؟ خب عید است دیگر، عید پیروزی
حق بر باطل، عید آزادی، من نمیدانم این آقای آمریکا چرا چشمش را باز نمیکند
تا ما را ببیند، فکر کرده سردار سلیمانی را ترور کرد همه چیز تمام میشود؟
ما تازه شروع شدهایم.
به امتداد مشتهای مقتدر علی خیره شدم، به
دوستهایش که کمکم به او اضافه میشدند تا با دوچرخه رژه بروند؛ به
پدرهایی که نمیگفتند کمرشان زیر سنگینی بار تحریمها خم شده و سربند یا زهرا را دور سر دخترانشان محکم میکردند.
چه رازی است در این خونهای مقدس، که از عاشورای حسینی تا انقلاب خمینی از
زبانها نیفتاده و سینه به سینه در شریان تاریخ در جریان است؟
