غلامرضا نجفی سولاری در یادداشتی برای ما نوشت:
آن شبی که کاروان شهدا در حسینیه ثارالله اهواز میهمان مردم عزیز اهواز بودند ...
خیلی حس غریبی حاکم بود
بچه ها همانگونه که مظلومانه بدرقه شدند و به جبهه رفتند
هزار برابر مظلومتر از آن هنگام بازگشته بودند
خسته از گرد راه بیابانهای بلای تفتیده جنوب با دنیایی از حکایتهای تنهائی و غربت
انگار خودشان همانجا ایستاده بودند و نظاره گر عرض ارادت مردم اهواز ...
وجودشان را می توانستم حس کنم . خیلی حس زیبایی بود . دلم نمیخواست مراسم تمام شود
می دانستم تا مدتهایی نامشخص این احساس را نمیتوانم تجربه کنم !
یاد آن ایامی که با هم بودیم و صفای وجودشان و اخلاص و مهربانی هایشان
همه مان را مبهوت می ساخت و برتری های همه جانبه شان بر ما !
چقدر همان شب اشک ریخته شد . زن و مرد و پیر و جوان ، که حتی کودکان هم می گریستند
من هم نمیدانم چرا !
اما انگار آن همه مظلومیت و غربت به همه سرایت کرده بود
آخر بعد از قریب بیست تا سی سال آمدن آن هم اینگونه غریب و بی نشان و گمنام !
حال و هوای جنگ حاکم بود و یاد ایام ملکوتی و دوست داشتنی جنگ می افتادم
آن روزها و شبهای خوف و خطر و بدرقه های باشکوه رفتن و وصال یاران
و اما امروز شما را می آورند با مشتی استخوان و خاک
...
عزیزان قدومتان بر دیدگان ملت غیرتمند ایران اسلامی ...
سلام ملت ایران را به سرور و سالار شهیدان و یاران باوفایش برسانید
ملتمس دعایتان