آن طرف کارون، روستای کفیشه، نیروها در سنگرهای استتار و به صورت چریکی مستقر بودند.
سی چهل نفر می شدند و جلو آن ها یگ گردان زرهی عراق خط محکمی داشت …
دم دمای غروب آمد دارخوین و گفت: می روم کفیشه، برای بچه ها دعای توسل بخونم!
تنها سوار قایق شد و رفت.
فردا صبح رفتم دنبالش. نیروهای این محور تازه عوض شده بودند و آقا مصطفی را نمی شناختند.
به یکی از آن ها گفتم: اون بنده ی خدا که دیشب اومد دعا خوندو دیدی؟
– نمی دونم. یک نفر اومد و گفت: مرا فرستادند نگهبانی بدم و تا صبح هم
نخوابیده و به جای چند نفر نگهبانی داد. حالام اونجا زیر نخل ها خوابیده!
*خاطره ای از شهید مصطفی ردانی پور*