زهرا اعلایی جنت، 56ساله در اهواز به دنیا آمده است. این بانوی فرهنگی، به
همراه 8نفر دیگر از جمله خواهر و دخترخاله ودختر عموهایش، در روزهای
اوجگیری جنگ تصمیم گرفتند تا در شهرشان بمانند و بخشی از جریان مقاومت را
شکل بدهند. این بانوی فداکار این روزها ساکن مشهد است و مشتاق بیان
روایتهای ناگفته از زنان مقاومت:
همه رفتند، ما ماندیم
همان اول صحبتمان میگوید؛ خیلیها که مرا میشناختند، بعد از دیدن سریال
کیمیا میپرسیدند آیا آن بخش از زندگی شخصیت ماجرا که در جنگ میگذرد،
روایت زندگی من است؟ حقیقت آن است که آن قصه خیلی شبیه آن چیزی بود که من و
گروهی دیگر از دختران شجاع اهوازی در آن روزها از سر گذراندیم.خانم
اعلایی، ماجرای آن دوره از زندگی خود را اینطور آغاز میکند:«هنوز مجرد
بودم و درگیر جریان عادی زندگی که جنگ شروع شد. یک باره همه چیز تغییر کرد،
هیاهوی زندگی آن روزهای اهواز جای خود را به وحشت، مرگ و گریز داد. مردم
گروه گروه از شهر خارج میشدند اما از آنجا که هراس نفوذ دشمن میرفت، من و
شمار دیگری ازدختران تصمیم گرفتیم در شهر بمانیم.»از او میپرسم آیا
خانواده با تصمیم آنها موافق بودند؛ در پاسخ بیان میکند:نه! چون وضعیت
اسفبار شهر را میدیدند، راضی نمیشدند اما هرچه کردند کوتاه نیامدیم. این
وظیفه ما بود، خودمان را سنگر یک ملت می دیدیم.
بیمارستان صحرایی ایجاد کردیم
این بانوی رزمنده، در ادامه برایمان توضیح میدهد: آن روزها حتی رزمندهها
هم راضی به ماندن ما در آن منطقه خطرناک جنگی نبودند اما بالاخره وقتی
کمکهای ما در مراکز درمانی یا تلاش ما را برای دفاع از شهر دیدند، رضایت
دادند. خانم اعلایی ادامه میدهد: من قبل از جنگ دانشجوی رشته مامایی بودم
که با انقلاب فرهنگی دانشگاهها بسته شد،با همان اندک آشنایی که با حوزه
درمان داشتم، به کمک گروهی بیمارستان صحرایی ایجاد کردیم.وی ادامه ماجرا را
اینطور روایت میکند: همانطورکه گفتم هرکاری می توانستم انجام میدادم،
از احداث بیمارستان صحرایی و واکسیناسیون بگیرید تا آماده کردن موادغذایی
برای رزمندگان ، حتی در برههای به عنوان معلم برای معدود کودکان باقی
مانده در شهر تدریس میکردم.
از فشار آن روز بمباران، فرزندم فلج شد
سال61ازدواج کردم اما باز هم در شهر ماندم و به فعالیتم ادامه دادم وهرسه
فرزندم درهمان دوره جنگ در همان شهر به دنیا آمدند.از خانم اعلایی درباره
دشوارترین روزهای جنگ میپرسم که در پاسخ میگوید: یک بار سر کلاس مشغول
تدریس بودم که بمباران سنگین شهر شروع شد. شاگردانم را جای امنی پناه دادم
اما مدام به فکر دو فرزندم بودم که از من دور بودند. از طرفی فرزند سومم را
نیز حامله بودم، دلم تاب نیاورد، زدم به دل خیابان و به طرف منزل حرکت
کردم. دوباره بمباران شدت گرفت و من مجبور شدم پشت یک خودرو پناه بگیرم. با
هزار مشقت خودم را به خانه رساندم، تصاویر تلخی که در مسیر دیدم، هرگز از
یادم نمیرود اما میراث آن بمباران تلخ و فشار روحی آن اتفاق این بود که
فرزندم با معلولیت جسمی و ذهنی به دنیا بیاید.
به دزد گفتم: پشیمان می شوی
برای اینکه کامش از تلخی بیرون بیاید از او میخواهم یک خاطره شیرین هم
بگوید. در پاسخ میگوید: همانطور که گفتم اوایل جنگ ما 8دختر جوان و مجرد
بودیم که همگی در یک محل اسکان داشتیم و زندگی میکردیم. به واسطه تخلیه
شهر ناامنی زیاد شده بود، در محله ما هم مدام خبر سرقت شنیده میشد، چون
مردی در خانه نبود، به ما هشدار داده بودند که مراقب دزد باشیم. یک شب از
پشت بام صدای پا شنیدیم، فهمیدیم نوبت خانه ماشده، از طرفی به دلیل خطر
شناسایی دشمن، نمیتوانستیم از برق و روشنایی استفاده کنیم. بقیه با ترس
دنبال راه چاره بودند که من گفتم: میروم و با این دزد صحبت می کنم، همه با
تعجب مرا نگاه می کردند، با این که خیلی ترسیده بودم، به حیاط رفتم و با
صدای بلند گفتم: ما هشت دختر جوان مجردهستیم که برای دفاع از شهرماندیم و
وسایل زیادی دراین خانه نیست، اگر می خواهی بیا همین ها را بردار اما به ما
کاری نداشته باش. مطمئنم بعدها به این شب فکر می کنی و از اینکه از چند
دختر بی پناه در زمان جنگ سرقت کرده ای، پشیمان می شوی، دیدم صدایی نیامد،
مجدد گفتم اگر دزد هستی و منصرف شدی لطفا یک سنگ بینداز داخل حیاط و برو،
چندلحظه بعد یک سنگ داخل حیاط افتاد و دختران در اتاق فریاد کشیدند، به
داخل که برگشتم، یکهو همه زدند زیر خنده، به نظرشان این شهامت من خیلی
بامزه و عجیب بود. اما دیگر از دزد و هراس ناامنی خبری نشد./خراسان