فرشید تهرانی در وبلاگ
آفاق ظهور نوشت:
زنگ اش را زدم و منتظر ماندم ،جوابی نیامد، دوباره زدم ،بازهم خبری نشد.
بین خانه های کوچه ی ما فقط این خانه دست نخورده مانده بود
بساز بفروش های این منطقه چه بلای که به سر این کوچه ی ما نیاورده بودند .
پدرم می گفت قدیم ها فقط حدود 100 خانوار دراین کوچه زندگی می کردند.ولی الان ...!!
بیخیال شدم زنگ منزل روبرو را زدم ،از چهار طبقه ،فقط یک طبقه آمد جلو ی در ...
-سلام
-سلام
-پدر جان غذا نذری آوردم، چند نفرید پدر جان !!؟؟غذا تقدیم کنم .؟
-همین بس است، ممنون،در را بست
صدای خسته ای به گوشم خورد،"در رو هول بده باز می شه ..!!!هول بده"
صدا از داخل خانه ی قدیمی می آمد..دوباره زنگ زدم ..صدای لرزان پیر زنی می آمد
"هول بدی باز می شه ...!!!"
در را محکم هول دادم....
چشمانم به مادر بزرگی به زیبایی و مهربانی مادر بزرگ خودم افتاد ، چادر نماز اش سفید گلدار بود و کمرش هم کمی خم .
- مادر سلام
-سلام
-نذری آوردم
-پسر جان من پاهام درد می کنه اگه زحمتی نیست ،بزارشون روپله ها ...
نمی دونم چرا دلم گرفت ،شایدم دلم برایش سوخت ،خانه اش سوت و کور بود، پیش خودم گفتم این پیرزن بچه نداره !؟،شوهر نداره !؟، شب تاسوعایی تو خونه چیکار می کنه ...؟؟!!گفتم بزار از خودش بپرسم ...
- مادر فضولیه شما تنها زندگی می کنید ...!!؟؟
- چرا این سوال رو می پرسی!؟؟
- همین جوری مادر،منظوری نداشتم ..
- خدا خیرت بده داری میری اون درم پشت ببند ...
- چشم مادر
پیش خودم گفتم برم مزاحمش نشم ...ولی ته دلم گفتم بذار ببینم کمک نمی خواد ...نمی دونم چرا دلم به هم ریخته بود ...
دوباره برگشتم روبه پیرزن ...
- مادر چیزی نمی خوای. ..؟
- چرا مادر منو خیلی دعا کن .
- مادر از خدا برات چی بخوام ...!؟؟
اشک توی چشماش حلقه زده بود با چادر نماز قشنگش داشت اشک چشماش رو پاک می کرد ...
- مادر داری گریه می کنی ..؟؟
- نه کی گفته ...؟
- مادر ،امشب شب تاسوعاست ،شما برای عزاداری جایی نمیرید..؟؟
- چند سالی است که توان ندارم برم ... پسرم هنوز این هیت قمر بنی هاشم سر کوچه هست ..؟!
- خیلی وقته هیئت سرکوچه رو خراب کردند مادر، هیئت منزل یکی از اهالی کوچه برگزار میشه ...چطور مگه!؟ ..شما اون هیت میرفتین ...؟
- آره... پسرم اون هیت رو راه انداخت .
- پسر شما .....!!! مگه ایشون کیه .. ؟
- شما نمی شناسیدش ....ولی شاید بابات یادش بیاد ...
- اسمشون چیه ...
انگار شرمنده شده بود ...دست هاشو جلوی چشمش گرفت ...
- شهید عباس ....
- شما...!!!؟؟ شما مادر شهید هستید ...؟؟!! تا چند دقیقه ماتم برده بود
پس چرا کوچه بنام شهید حسین رضایی است !؟
- پسرم گمنام است ...هنوز پیدا نشده ... شاید سهم پسر من از این شهر یک کوچه هم نبود ....
نمی دانسم چه بگویم که شاید بتونم آرومش کنم ... غذا های نذری داشت سرد می شد ...گفتم مادر باید برم بقیه نذر ها رو پخش کنم ...
اجازه میدین دوباره به شما سر بزنم ؟
در حال پاک کردن اشکهاش
جمله ی اولش را با ملایمت بیشتر تکرار کرد
مادر خیلی دعام کن ،اون درم پشت سرت ببند...