دختر ۱۶ ساله اهوازی، به جای مدال و جایزه، چند آجر از یک قصه بزرگ را در دست گرفته است. داستانی که از اهواز آغاز شده و قرار است جایی در میناب، دوباره قد بکشد.
"مسیر علمی ما با موشکهای شما متوقف نمیشود." این جمله، جمله نیایش است روی دیوار مدرسه شجره طیبه میناب؛ جملهای خطاب به دشمنی که کلاسهای درس را نشانه گرفت، اما نتوانست رؤیای ادامه تحصیل بچهها را هدف قرار دهد.نیایش را از همان خبری میشناسم که حکایت از اهدای جایزه ۵۵ میلیون تومانیاش برای ساخت مدرسه میناب داشت؛ خبری که برایم بهانهای شد تا بخواهم بیشتر از دختری بدانم که میتوانست این جایزه را برای خودش نگه دارد، اما تصمیم گرفت آن را به کلاسهای درس برگرداند.
نیایش دانشآموز پایه دهم است. آبانماه سال گذشته، جایزه البرز، همان «نوبل ایرانی»، را در بخش دانشآموزی دریافت کرد؛ جایزهای که به واسطه سوابق درخشانش در حوزههای درسی، هنری و علمی به او رسید.با او همکلام میشوم و نیایش قصهاش را از همان جایی آغاز میکند که شاید برای هر دانشآموز دیگری، نقطه اوج یک رؤیا باشد:"جایزه البرز یکی از اهداف بزرگ تحصیلیام بود و روزی که به عنوان منتخب دعوت شدم، در واقع روز رسیدن به بزرگترین آرزویم تا به اینجا بود."
هنوز میشود ذوق رسیدن به آرزویش را در صدایش شنید؛ حتی میشود آن را لمس کرد. خودم را جای او میگذارم. فکر میکنم اگر من جای نیایش بودم، هر آنچه به این جایزه مربوط میشد و رد و نشانی از آن داشت، برایم آنقدر باارزش بود که شاید جایی در بهترین کنج خانه، جلوی چشمم میگذاشتم تا هر بار دیدنش، یادآور روز رسیدن به یک آرزوی بزرگ باشد.اما نیایش ۱۶ ساله تصمیم دیگری گرفته است. او وقتی ۵۵ میلیون تومان جایزهاش را میگیرد، نه طلا میخرد، نه موبایل و نه حتی خرج سفر میکند؛ نه هیچکدام از چیزهایی که شاید در ذهن من و شما برای خرج کردن چنین مبلغی میگذرد.
نیایش برای تصمیمش یک دلیل دارد؛ دلیلی که ریشهاش را در خودِ جایزه البرز جستوجو میکند.میگوید: این جایزه از سنت حسنه وقف ایجاد شده؛ به این شکل که مرحوم حسینعلی البرز، کارآفرین و نیکوکار ایرانی، حدود شصت سال پیش با وقف اموال خودش درصدد کمک به نخبگان، دانشآموزان و دانشجویان برآمد.صدایش را صاف و محکمتر میکند و ادامه میدهد: ارزش معنوی هدیه جشنواره جایزه البرز، به واسطه اقدام بنیانگذارش، برای من خیلی بالا بود. دوست داشتم آن را برای یک اقدام شایسته خرج کنم.و همین تصمیم، باعث میشود ۵۵ میلیون تومان جایزه البرز، حدود چهار ماه دستنخورده بماند؛ نه در ویترین خانه، نه در حسابی برای خرید یک خواسته شخصی؛ بلکه منتظر یک انتخاب.انتخابی که در نهایت مسیر این جایزه را از دستهای یک دختر دانشآموز، به سمت نیمکتهای مدرسهای در میناب میبرد.
چهار ماه از برگزیده شدن نیایش گذشته بود که دشمن آمریکایی ـ صهیونی به مدرسه شجره طیبه میناب حمله کرد و جنایتی بزرگ رقم خورد؛ جنایتی که ۱۶۸ دانشآموز دختر و پسر را از کلاس و نیمکت و دفتر و کتاب جدا کرد.نیایش آن روز کجا بود؟میگوید: آن روز در مدرسه بودم و کنار دوستانم مشغول گپوگفت درباره تعطیلات نوروزی و چانهزنی با معلمها برای تعطیلی کلاسها در روزهای پایانی ماه بودیم.صدایش که به اینجا میرسد، رنگ دیگری میگیرد؛ آرامتر و پر از تأثر.از همان برنامهریزیها و چانهزنیهایی که حتما دخترکان شجره طیبه هم آن روز تجربه کردند.مکثی میکند و ادامه میدهد: همه فکر و خیالم شده بود روز آخر مدرسه شجره طیبه و داستانهایی که ناتمام ماندند.
شاید همین شباهت ساده، میان یک دختر دانشآموز در اهواز و دخترکانی که آن روز در کلاسهای شجره طیبه بودند، نیایش را بیشتر از هر خبر و تصویری به ماجرای میناب نزدیک کرده باشد؛ اینکه هر دو گروه، در یک سن، دغدغههایی شبیه هم داشتند؛ تعطیلات، مدرسه، دوستان، کلاس و آیندهای که هنوز پیش رویشان بود. اما برای ۱۶۸ دانشآموز، آن روز، آخرین روز مدرسه شد.حدود دو هفته بعد، فراخوان بازسازی مدرسه میناب را دید. همانجا فهمید پولی که چهار ماه منتظر یک مقصد شایسته مانده بود، حالا مقصدش را پیدا کرده است.میگوید: همانجا متوجه شدم که آن پول مقصدش همینجاست؛ جایی که داستان رویاهای کودکانش ناتمام ماند و حالا ما باید آنها را تمام کنیم؛ با ساخت دوباره آن مدرسه و پرورش دانشآموزانی که هر کدامشان مدالی از افتخار بر گردن بیندازند.
از نیایش میپرسم اگر به عنوان یکی از کسانی که سهمی در ساخت دوباره مدرسه شجره طیبه دارند، بخواهد جملهای روی دیوار مدرسه بنویسد، چه خواهد نوشت.جوابش آماده است؛ اما کلمات انگار هنوز راه خودشان را میان بغض و تأثر پیدا نکردهاند. کمی مکث میکند. چند لحظه سکوت میگذرد و بعد، صدایش محکمتر میشود؛ آمیخته با اقتدار: "مسیر علمی ما با موشکهای شما متوقف نمیشود."
جملهاش روی کاغذ میماند اما تصویرش را میشود روی دیوار مدرسه تصور کرد؛ جایی میان کلاسهایی که دوباره ساخته خواهند شد و نیمکتهایی که قرار است دوباره پر از دانشآموز شود.حرفهای نیایش برایم جالب است. گوشه ذهنم اما هنوز یک سوال باقی مانده. آیا ممکن است روزی شیرینی داشتن آن ۵۵ میلیون تومان، وسوسهاش کند؟ آیا ممکن است بعدها، وقتی فرصتهای دیگری برای خرج کردن پول پیش رویش قرار گرفت، گوشهای از دلش بگوید ایکاش آن جایزه را برای خودش نگه میداشت؟سؤال را از او میپرسم. لبخندی قاطع روی صورتش مینشیند و بدون مکث میگوید: ابدا. اگر باز هم به عقب برگردم، قطعا جایزه البرز را که برای علم و پیشرفت همین خاک و سرزمین است، دوباره به جای درستش که همان ساخت مدرسه میناب است، با جان و دل خواهم داد.
نیایش ۱۶ ساله حالا دیگر پول را ندارد اما چیزی به مراتب باارزشتر از آن را با خود حمل میکند. سهمی در ساختن جایی که قرار است دوباره صدای دانشآموزان از کلاسهایش بلند شود.مدرسهای که یک روز، صدای موشک در آن پیچید و داستان ۱۶۸ دانشآموزش ناتمام ماند و حالا دختری از اهواز میخواهد سهم خودش را بگذارد تا داستان دانشآموزان بعدی اینبار تا پایان ادامه پیدا کند.